کرد دانش پایگاه خبری تحلیلی دانشگاه های استان کردستان:: kurddanesh.coM | خط بمبیی

برگزیده های زانست

    خط بمبیی

    چاپفرستادن به ایمیل

     

    سرما داشت تا پوست و استخونم نفوذ می کرد و صورتم یخ زده بود. به نفس نفس زدن افتاده بودم و هرچه جلوتر میرفتم طول قدم هام بیشتر می شد، خسته بودم، خسته از این شهر که عین آش کشک خاله م شده بود، خسته از این شهر سرد و مرده که ابرای تیره سقفش رو سیاه کرده بودن، دلم می خواست جول و پلاسم رو جمع کنم و هرچه زودتر بسمت اهواز حرکت کنم ولی...

    کُرددانش

    دوباره داشت دیرم می شد، باید زودتر خودم رو به اتوبوس می رسوندم وگرنه هیچ تضمینی نبود که امروز به خیر بگذره. آخرین کوچه رو هم رد کردم و زمانی که هیکل زرد و گنده ی اتوبوس به چشمم خورد یه نفس راحت کشیدم. از دور می تونستم ازدحام جمعیت داخل اتوبوس رو ببینم اما این دلیل نمی شد نا امید بشم، سرعتم رو بیشتر کردم و درست وقتی راننده می خواست پاشو رو گاز فشار بده جلوشو گرفتم. در اتوبوس باز شد، دری که توی اون لحظه برای من مثل در بهشت می موند.
    -
    آقا جا نیست وایسا با اتوبوس بعدی بیا.
    -
    یعنی چی جا نیست مرد مؤمن؟؟؟ برو عقب تر بذار سوارشم.
    هر چقدر فشار میاوردم مردک خپل تکون نمی خورد، دیگه داشتم از کوره در می رفتم که یکی از وسط اتوبوس داد زد بیا بالا جا هست. به هر شکل ممکن سوار شدم و خودم رو بین بقیه جا دادم، انگشتام یخ زده بودن و به سختی می تونستم میله رو بگیرم و خودم رو سر پا نگه دارم.
    -
    آقا یه خورده یواشتر له شدیم...
    بی اختیار بسمت صدا برگشتم، پیرمرد نحیفی سر پا وایساده بود و با هر تکون اتوبوس عین توپ پینگ پونگ  به این ور و اون ور پاس داده می شد.
    با دیدن جوون هایی که روی صندلی لم داده بودن و به ریش پیرمرد بیچاره می خندیدن بی اختیار یاد رضا افتادم که می گفت: فردین یه دونه بود که اونم مرد.
    ساعت، پنج دقیقه به هشت شده بود و ما تازه رسیده بودیم ترمینال، مسافرا یکی یکی پیاده می شدن و جا رو باز می کردن، تا  الان طبق شمارشی که انجام داده بودم یازده نفر پیاده شده بودن ولی هنوز جایی برای نشستن نبود.
    ساق پاهام از درد تیر می کشیدن و جای عمل زانوم به طرز وحشتناکی می سوخت، توی ذهنم داشتم به عالم و آدم بد و بیراه می گفتم که اتوبوس جلوی ماشین سازی وایساد، پیاده شدن سه کارگر و شیش تا دانشجو نتیجه ی این وایسادن بود و بالاخره لحظه ی موعود فرار رسید، بسمت صندلی خالی خیز برداشتم و به محض نشستن یه نفس عمیق کشیدم.
    -
    انگار خیلی خسته شدی؟
    به جوونی که کنارم نشسته بود نگاه کردم.
    -
    آره واقعا توی این مسیر اذیت میشم اما انگار کم کم باید عادت کنم.
    با یه پوزخند کلمه ی عادت رو زیر لبش تکرار کرد و گفت جالبه.
    -
    چی جالبه؟
    فاصله ی درد هایی که بین آدماست، فاصله ی چیزایی که باید بهشون عادت کنیم.
    با اینکه از حرفاش سر در نیاورده بودم اما دوست داشتم بفهمم چی اینقدر ناراحتش کرده، اونم انگار دوست داشت سفره ی دلش رو باز کنه و حرف بزنه.
    با توجه به حرفاش فهمیدم که پدرش یه سالی میشه فوت کرده و اون برای جور کردن پول شهریه ی خودش و دادن خرج خانواده اش وقت و نیمه وقت سر کار میره و آخرش هم هشتش گرو نهشه.
    -
    خب چرا وام دانشجویی نمیگیری؟
    - رفتم دنبالش ولی یا میگن بودجه نیست یا  مقدارش اونقدری نیست که حتی اندازه ی شهریه ی یه ترمم باشه.
    نمیدونستم دیگه چی بگم، دیگه رسیده بودیم خیلی سریع کیف پولم رو در آودرم و بعد از حساب کردن کرایه ی جفتمون بدو بدو به سمت دانشکده راه افتادم.
    نفس نفس می زدم و پله ها رو دوتا یکی می کردم، صدای استاد توی سالن پیچیده شده بود، به ساعتم نگاه کردم، طبق معمول دیر کرده بودم و نمی دونستم این بار چه بهونه ای جور کنم. درو باز کردم و بعد از یه سلام نرم بسمت ته کلاس راه افتادم که صدای استاد میخکوبم کرد.
    -
    کجا رفیعی؟ بازم که دیر کردی، دوتا غیبت، شیشتا تاخیر، از همین راهی که اومدی برگرد برو حذفش کن.
    -
    استاد، استاد به جان خودم اتوبوس دیر اومد، آخه ده جا وایمیسته و صدتا مسافر سوار می کنه، دیگه خودتون حساب کنید چقدر میشه، استاد اگه دانشگاه یه خط مخصوص داشت یا حداقل تعداد اتوبوس ها بیشتر می شد دیر نمی کردم و یه مسیر ده دقیقه ای، چهل دقیقه طول نمی کشید.
    استاد از جاش بلند شد و در حالی که دستش روی شونه م جا خوش کرده بود یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت:
    برو خوشمزه، برو بگو برات یه خط مخصوص افتتاح کنن و بعد خیلی محترمانه از کلاس بیرونم کرد.
    یه خنده ی عصبی روی صورتم نقش بسته بود و  داشتم به این فکر می کردم که باید برای خط ویژه یا بیشتر شدن تعداد اتوبوس ها یقه ی کی رو بگیرم؟ شهردار؟ رییس دانشکده؟ رئیس دانشگاه؟ یا شایدم یقه ی دانشجوها...

     

    آيتم جزئيات

    بازدید ها: 637 l تاریخ ارسال سه شنبه, 23 دی 1393 ساعت 07:24 توسط زانست ایران l کد خبری: 4091

    اضافه‌ كردن نظر

    زانست ایران نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
    لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.


    آخرین اخبار سنندج